«مشکلات و تردیدها به ما خیانت میکنند و موجب میگردند ما با هراس از تلاش و کوشش ، فرصت بدست آوردن چیزهای خوب را از دست بدهیم»
«ویلیام شکسپیر»
بدنبال تکه جداشده خودمی گردم...........
خورشید گرم برکرانه بی کرانه دریا تابید
ابری شکل گرفت..
وتصویری مبهم درآسمان پدیدارشد
باد وزید شتابان وسرکش
وتکه خوش قواره ای....ازبی قوارگی مرا باخودبرد
ومن......تنها ماندم.......درآسمانی که ابرها یش هریک
بسویی چشم دارند..
ومن درهیاهوی ابرهای سردرگم.......
بدنبال تکه گم شده خودمیگردم.................ابرم......بغض آلود و دروسوسه باران شدن
تکه..........گم شده من کجاست؟؟؟.........تا باهم یکی شویم وبباریم
قفس
دوستت که میدارم
مرگ هم زيبا میشود
چندان که میتوانم
بر سينهی برهنه ات
سر بگذارم و بميرم!
در قفس را بگشايم،
پرنده پر سايد به بال روشن باد
و من در آغوشت
به خواب روم.
*
دشمنم که می داری،
چون مرگ میشوی
نه زشت،
نه زيبا
بینفس، نبوده، نيستبوده، خاکستر!
خاکسترم میخواهی.
نه هستی که ببينمات،
نه هستیام میبخشی.
نيستی،
و نيستیام را میجوئی.
*
دوست که میدارم
بال میگشايم به جانب سبز
تو در قفس میمانی
تو در قفسی
تو خود، قفسی قفس
دوستت که میدارم
مرگ هم زيبا میشود
چندان که میتوانم
بر سينهی برهنه ات
سر بگذارم و بميرم!
در قفس را بگشايم،
پرنده پر سايد به بال روشن باد
و من در آغوشت
به خواب روم.
*
دشمنم که می داری،
چون مرگ میشوی
نه زشت،
نه زيبا
بینفس، نبوده، نيستبوده، خاکستر!
خاکسترم میخواهی.
نه هستی که ببينمات،
نه هستیام میبخشی.
نيستی،
و نيستیام را میجوئی.
*
دوست که میدارم
بال میگشايم به جانب سبز
تو در قفس میمانی
تو در قفسی
تو خود، قفسی !
پدر داشت روزنامه مي خواند
پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت
و گفت : پدر بيا بازي کنيم
پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه
که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد
و به پسرش داد و گفت برو درستش کن .
پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد .
پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده
از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .
وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه.....
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
یه قصه بگم بخوابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه روز عشق و دیونگی و فضولی داشتن قایم باشک بازی میکردن دیونکی چشم گذاشت و عشق پشت یه بوته گل قایم شد فضولی جای عشق و به دیونگی لو داد و دیونگی یه تکه چوب فرو کرد تو بوته گل و عشق کور شد و از اون روز دیونگی شد عصای دست عشق..........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وقتی خدا میگه باشه چیزی رو که بخوای بهت میده
وقتی میگه صبر کن چیز بهتری بهت میده
وقتی میگه نه داره بهترینو برات اماده میکنه

زمان به من اموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست...بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...